تبليغاتX
عادت می کنیم -

 

امروز که دارم این زندگی رو می نویسم همه چی تموم شده. آخر خطه. جاده ی زندگی به بن بست رسیده. این شروع نیست. پایانه. پیاین یک زندگی. پایان وابستگی نه دلبستگی. واقعا چقدر بده آدم به کسی وابسته باشه و از اون بدتر اینه که آدم به کسی دلبسته باشه. می خوام از آخر به اول بنویسم. می خوام دنده عقب برم. راستی تو رانندگی اصلا خوب نمی تونم دنده عقب برم. ماشین همش کج می شه.

امروز روز آخر بود. خیلی وقت بود می دونست داره می رسه به خط پایان. بقیه هم می دیدن روز به روز داره ضعیف تر و مریض تر می شه اما هیچ کس باور نمی کرد که دیگه داره تموم می شه، زندگی رو می گم. روزهای آخر دیگه حالش خیلی بد بود خیلی درد داشت. دیگه مورفین هم بی اثر شده بود. شاید دیگه خودش هم می خواست هر چه زودتر برسه به ته کوچه. باید می گفتم جاده. رسید. خیلی زود رسید. ایست قلبی. شوک. برنگشت. پایان.

یک سال و نیم پیش بود. زمستون بود شایدم بهار یا پاییز. دیگه مهم نیست. سرماخورده بود. درد پاهاش حسابی اذیتش می کرد و تحملش رو طاق کرده بود. مجبور بود همش بخوابه و دراز بکشه. و این هم هم برای کسی که یکی دو روز بعد از مرخصی  از بیمارستان و یه عمل جراحی سنگین سرپاست خیلی سخت بود. از رختخواب متنفر بود. با اینکه نزدیک 20 سال با سخت ترین بیماری دست و پنجه نرم کرد جز این یک سال آخر که دیگه پاها و کمرش یاری نداد رو تخت نخوابید.

اون سال سرماخوردگی شدیدی واگیر شده بود. همه هم این علامت درد استخوان رو داشتن. ولی مال اون یه جور دیگه بود. خیلی شدید. قوی ترین مسکن ها هم آرومش نمی کرد. اصلا مسکنی برای درد زندگی وجود نداره. اما وقتی می رفتی پیشش اگه اندازه ی یه سر سوزن بهتر بود لبخند می زد و گرما و انرژی دستاش سراسر وجود آدم رو می گرفت.

چند هفته بعد عروسی دعوت بود. همه اصرا کردند که بیا. تواناییش رو نداشت اما اومد. اومد اما به سختی اومد. اونجا همش می گفت سردمه. کاپشن مشکی شو روی بلوز سبز روشنش پوشید. با بقیه حرف می زد و سعی می کرد کسی نفهمه حالش خوب نیست. پیشش نشسته بود و دستای لاغر و نحیف اما پر انرژیش تو دستم بود.

من: سوری حسابی داغونه.

او: ما هم تو عزا هم تو عروسی باید حلمون گرفته باشه.

عروسی هم تموم شد. مثل چیزای دیگه. مثل بستنی. مثل زندگی. خیلی سخت پله ها رو اومد پایین. نشست تو ماشین و حرکت کردیم به سمت خونه. همیشه وقتی نباید مشکل پیش بیاد، مشکل پیش میاد. حسابی لرز کرده بود. بالاخره رسیدیم. کلید پیدا نشد. هوا هم سرد و سرد تر می شد. انگار یهو زمستون شد. یهو برگ درختا ریخت. یهو همه جا یخ زد. رفتیم دنبال کلید ساز. تا بیاد و اون همه قفل رو باز کنه نیم ساعت نه نیم قرن طول کشید.

از اون روز به بعد افتاد تو سراشیبی. نه این جمله اشتباه شد. برای اون که سربالایی وجود نداشت. قله ای نبود. قله ی زندگیش روز تولدش بود. از اون روز به بعد آروم کوه رو اومد پایین. بعضی وقت ها می افتاد تو چاله . بعضی وقت ها هم آروم می اومد پایین. واقعا زندگی همه فراز و نشیب داره؟ یا فراز و فراز؟ با نشیب و فراز؟ یا نشیب و نشیب؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:36  توسط   |