تبليغاتX
عادت می کنیم -
 

از سر کار دارم می نویسم. اوضاع اینجا هم بهم ریخته است. این شرکت مال سه تا شریک است و یکی شون داره جدا می شه و من دیروز یک سوتی وحشتناک دادم و یه سری اطلاعات البته نه چندان مهم به شریکی که داره جدا می شه دادم و خودت می دونید که چی شد. می دونید من که پیش فرضم اینه که همه دارند راست می گن حقمه. چون این آقا چندین بار گفت که به دیگر شرکا گفته و همه در جریانند و یه سری اطلاعات که فقط من و یکی دیگر از شرکا می دونستیم را هم به من داد و انقدر حرف زد تا بالاخره من خر شدم.

دیروز متوجه شدم که همه دروغ می گویند مگه اینکه خلافش ثابت بشه. زیاد با دروغ و دغل، با کلاهبرداری آشنا نیستم ولی خوب دارم آشنا می شم ولی بازم بلد نیستم. به خاطر همین اومدم طبقه ی بالا و به همه گفتم که اگر فلانی من رو خواست بگید نیست تا ببینیم خدا چی می خواد.

 

این روزها هم داره می گذره ولی سخت می گذره. عجیب دلتنگم. دلتنگ خودم، دلتنگ زندگی. راستی چند روز از عمرمون رو زندگی کردیم. اصلا به چی می گیم زندگی؟ غم هم جزئی از زندگیه مثل اضطراب، مثل مرگ، مثل عذاب، مثل بیماری، مثل تخت. حالا چه کنیم که یه وقت هایی شایدم یه سال هایی به جای غم و شادی، در زندگی غم ، اضطراب، عذاب و تخت داریم. تو این جور مواقع حق داریم دلمون برای آرامش تنگ بشه یا نه؟ می دونید بعضی وقت ها فکر می کنم جواب این سوال می شه نه.

 

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

 

به قول یه دوست وبلاگی که متاسفانه دیگه نمی نویسه همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:0  توسط   |