تبليغاتX
عادت می کنیم -

 

امروز و دیروز که هم هوا کمی خنک شده بود و هم کمی بارونی، احساس خوبی داشتم. مخصوصا صبح تو مترو. خیلی خیلی قسمت آخر سکوی ایستگاه متروی کرج رو دوست دارم. از نگاه کردن منظره ی ریل های پیج در پیچ که در نهایت، در دوردست به یک ریل ختم می شند لذت می برم. از سیم ها و تیرهای برق که در مه صبح گاهی زیبای امروز کرج غرق شده بودند و از نگاه کردن به جاده ی پر از ریل و کوه و درخت های اطرافش توی یک مه قشنگ لذت بردم و یه لحظه احساس آرامش کردم.

نه مینای عزیز، پر از نا امیدی نیستم. فقط کمی خسته ام مثل همه، مثل دنیا. واقعا فکر می کنید از چرخیدن خسته نمی شه؟ فکر می کنید از دیدن غم این همه آدم که داره تو چرخ و فلکش می چرخونه دلتنگ نمی شه؟

زندگی بالا و پایین زیاد داره. حالا چه کنم که من چند صباحیه که تو سراشیبی تندی گیر کردم. خب معلومه که دلم برای دیدن قله تنگ شده. دلم صعود می خواد نه سقوط همین.

قسمت بالا رو دیروز نوشتم اما امروز:

سرمای شدیدی خوردم و حسابی گلوم درد می کنه. فردا هم که از استراحت خبری نیست باید برم سرکار. امروز ساعت اول استاد نداشتیم. تو حیاط دانشکده نشستیم و حرف زدیم. حرف های بی سروته. خب کمی هم خندیدیم و بعدش هم رفتم سر کلاس و خب بعد هم راهی خونه شدم. امروز از ترافیک هم خبری نبود. زود رسیدم. رفتم دکتر و الان هم نشستم پای کامپیوتر و دارم یک آهنگ از Queen گوش می کنم به نام Let Me Live . زندگی ادامه داره، جریان داره و باور کنید در هر لحظه اش می شه لبخند زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 20:20  توسط   |