تبليغاتX
عادت می کنیم -

 

همین جام پدر عزیز ولی خسته ام.

خسته ام، خیلی خیلی خسته ام، هم روحی هم جسمی.

الان داشتم یه نگاهی به پست های پیشم می انداختم که دیدم یه روزی آرزو داشتم فقط چند روزی از زندگی مرخصی بگیرم اما خوب تا حالا که به این آرزوم نرسیدم. دغدغه های ذهنیم هر روز بیشتر رو بیشتر می شه و من هر روز ناتوان تر. واقعا رسم زندگی همینه؟

دیروز سوار تاکسی شده بودم راننده هم طبق معمول از کرایه می نالید و می گفت با این کرایه نمی صرفه این مسیر رو رفت و اومد. کنارم یه آقای تقریبا چهل ساله نشسته بود خیلی جدی نه بهتر بگم خیلی عمیق نمی دونم یه جور خاصی گفت می دونی آقا راستشو بخوای این روزها اصلا زندگی نمی صرفه.

این روزها خیلی وقت ها منم همین فکر رو می کنم. واقعا زندگی ارزش این همه استرس، این همه غم، این همه دردسر رو داره؟ این روزها دلم فقط کمی آرامش می خواد. دلم می خواد دیگه دندون هامو بهم فشار ندم. دلم می خواد قلبم تند تند نزنه. دلم می خواد اون احساس عجیب رو دیگه تو سینه نداشته باشم. دیگه انگشتهام یخ نزنه و تنم از گرما عرق کنه.

این روزها یا بهتر بگم این سال ها هم می گذره دیگه و بالاخره یه روز تموم می شه اما شاید اون روز، روز آخر زندگی باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 11:58  توسط   |