در این یک ماه اتفاق های خوب و بدی برام افتاد. اینکه چرا ننوشتم رو خودمم نمی دونم. اصلا به هیچ عنوان نمی تونستم یک کلمه بنویسم. یا طبق عادت همیشگیم برای خودم این روزها رو شرح بدم. انگار از زندگی بیرون بودم و به اتفاق هایی که می افتاد نگاه می کردم بدون اینکه هیچ تاثیری روشون بزارم. سعی می کردم آروم باشم و به خاطر هیچی خودمو ناراحت نکنم. بزارم روز های زندگی یکی پس از دیگری بیان و برن همین.
خیلی اتفاقی دارم میرم سرکار. خیلی خیلی اتفاقی در عرض ۵ دقیقه رفتم مسافرت و با اینکه هیچی دلخواهم نبود بهم خوش گذشت.
الانم کلی دغدغه ی فکری دارم سر خیلی چیزها که نمی دونم باید چه تصمیمی بگیرم. فعلا وایستادم که ببینم زندگی برام چی پیش میاره. بعضی وقت ها فقط باید صبر کرد.