دیشب کنار پنجره دراز کشیده و پرده رو هم کنار زده بودم. درحالیکه داشتم به آسمون نیمه ابری نگاه می کردم به لوله کشی که دیروز برای انجام کار اومده بود فکر می کردم. مرد میانسال و قد کوتاهی بود. چهره ی خاصی داشت، پر از غم، پر از خستگی، حتی وقتی می خندید خسته تر به نظر میومد. می گفت پنج تا بچه داره که همه شون از یه بیماری ژنتیکی رنج می برند. خودش هم قلبشو عمل کرده بود و طبق قانون از کار افتاده بود اما با حقوق از کار افتادگی که نمی شه خرج زندگی و هزینه های وحشتناک دوا و درمان رو داد. همیشه به این موضوع حساس بودم و اعتقاد داشتم که فرق نمی کنه آدم بچش دختر باشه یا پسر اما دیروز وقتی گفت پنج تا دختر دارم ناخداگاه فکر کردم کاش یه پسری داشت که می تونست کمی کمک حالش باشه. می دونم که دختر هم می تونه بره کار کنه اما قبول کنید که موانع سر راهش بیشتره. دختر تو جامعه ی امروز ایران که نمی تونه تو لوله کشی به باباش کمک کنه اما پسر می تونه. دختر باشی، مریض هم باشی، به طبع تحصیلاتی هم نداشته باشی خوب کار کردن اگه نگم غیرممکنه خیلی سخته( خانواده ی سنتی اون مرد رو هم باید در نظر گرفت).
بگذریم دشب تو آسمون چند تکه ابر بزرگ بود و اثری هم از ماه و ستاره نبود اما از پایین از زمین نوری به آسمون می تابید. نمی دونم نور از کجا بود. مهم هم نبود که از کجاست، مهم این بود که می تابید به اسمان بی ستاره ی دیشب.