تبليغاتX
عادت می کنیم -
 

توی این چند روز، هر روز مطلبی برای نوشتن داشتم اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیاد. اصلا یه طوری شدم. دیروز به دیدن یه دوست خیلی عزیز و قدیمی رفته بودم. قبل از رفتن کلی ذوق دیدن و حرف زدن باهاش رو داشتم اما درست لحظه ای که روبه روش نشستم، دیدم حرفی برای گفتن ندارم. دیدم خیلی بینمون فاصله است. می دونید تازگی ها با آدم هایی که تو این دو ساله آشنا شدم راحت ترم. ولی بهار فرق می کنه دیگه 8 ساله که با هم دوستیم. من رو خوب می شناسه و تغییر رو هم خیلی خوب چه تو چهرم چه تو رفتارم می تونه ببینه. یه جور احساس غریبی پیش یکی از نزدیکترین آشنایانم داشتم. اما مثل همیشه خودم رو جمع و جور کردم و گذاشتم اول اون حرف بزنه و گوش کردم بعد هم با یه سری از حرف های معمولی از دانشکده سروته قضیه رو هم آوردم.

دو هفته پیش ساعت 12 که از دانشگاه اومدم بیرون هوا خیلی گرم بود. همین طوری که داشتم به سمت ایستگاه تاکسی می امدم و کوچه ی طولانی دانشگاه رو طی می کردم خیس عرق شدم. مانتوم، شلوارم و حتی کمربندی که تازگی ها برای اینکه شلوارم رو نگهداره مجبورم ببندم خیس خیس شده بود. همیشه هم از تابستون بیزار بودم و هم از گرما اما یه لحظه از این وضعیتم لذت بردم. خورشید وسط آسمون می درخشید. گرمای هوا غیرقابل تحمل بود. ماشین های مدل بالا با شیشه های بالا از کنارم عبور می کردند. تصمیم گرفتم پیاده برم. هر چقدر بیشتر عرق می کردم، هر چقدر بیشتر گرمای خورشید و آسفالت داغ خیابان را احساس می کردم بیشتر لذت می برم. مثل لذت از شکنجه. دیگه تحمل عینک روی صورتم رو نداشتم با اینکه بدون عینک نمی تونم خوب ببینم عینک رو هم برداشتم. همه جا تار شد. دیگه قیافه ی آدم ها رو نمی دیدم فقط سراب بود. مثل زندگی که همیشه همه جا تاره فقط بعضی وقت ها این سراب ها برات می شن کورسوی امید اما وقتی بهشون می رسی تازه می فهمی کجای کاری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 12:38  توسط   |