تبليغاتX
عادت می کنیم -
 

بالاخره امتحاناتم تموم شد و بعد از نزدیک 48 ساعت کمی خوبیدم. ادامه ی داستان رو می گذارم. ببخشید که دیر شد. راستی بعضی از دوستان درباره معنی ومج پرسیده بودند این نامی است که بیل، نیک را با آن می خواند و لزوما معنای خاصی ندارد.

 

نیک با احترام پرسید: حال پدرت چطوره؟

بیل: خوبه. بعضی وقت ها بد اخلاق می شه.

نیک: پدرت مرد فوق العاده ایه.

از پارچ کمی آب در لیوان خود ریخت و آب به آرامی با ویسکی مخلوط شد. مقدار دیسکس بیشتر از آب بود.

بیل: حال پدر تو چطوره؟

نیک: خوبه. ادعا می کنه در تمام عمرش لب به مشروب نزده.

نیک این جمله را طوری گفت که گویی یک مسئله ی علمی را اعلام می کند.

بیل: خوب خیلی فرق می کنه پدر تو دکتره و پدر من نقاش.

نیک با ناراحتی گفت: اما با نخوردن مشورب نصف عمرش بر فناست.

بیل: نمی تونی این جوری بگی.همه چی جبران می شه.

آنها نشسته بودند در حالیکه به آتش نگاه می کردند و به این حقیقت عمیق می اندیشیدند.

نیک: چند تکه چوب از ایوان پشتی میارم.

هنگامیکه به آتش نگاه می کرد، متوجه شد در حال خاموش شدن است.

بیل: یکی از آن چوب های راش بزرگ را بیار.

نیک با چوب جنگلی از آشپزخانه وارد شد. در راهش کاسه ای را که روی میز آشپزخانه قرارداشت انداخت. چوب ها را روی زمین گذاشته و کاسه را برداشت. در کاسه برگه های زردآلو را در آب خیسانده بودند. با دقت همه ی زردآلو ها را از روی زمین جمع کرد و تعدادی را هم که زیر گاز رفته بود، برداشت. همه ی زردآلو ها را در کاسه ریخت و کمی از آب سطل کنار میز را هم رویشان ریخت.

در حالیکه کنده ها را حمل می کرد وارد شد. بیل هم برای کمک به او در قرار دادن چوب ها در آتش از صندلی خود بلند شد.

نیک: کنده های خوبیه.

بیل: اونا را برای هوای بد کنار گذاشتم. یک کنده مثل این تمام شب می سوزه.

نیک: تازه صبح برای روشن کردن آتش هم ذغال می مونه.

بیل: آره.

نیک: بیا یکی دیگه بخوریم.

بیل: فکر کنم یه بطری باز دیگه تو کمد هست.

روبه روی کمد در گوشه ی اتاق زانو زد و یک بطری مکعبی بیرون آورد.

بیل: اسکاتلندیه.

نیک: می رم یکم آب بیارم.

نیک دوباره به آشپزخانه رفت. پارچ را با فروبردن ملاقه در آب خنک چشمه از سطل پر کرد. در راه بازگشت به اتاق نشیمن از جلوی آینه در نهار خوری عبور کرد و به آن نگریست. چهره اش عجیب به نظر می رسید. به صورت درون آینه لبخند زد و آن هم متقابلا تبسم کرد. به چهره ای در آینه چشمک زد و رفت. صورت خودش نبود اما تفاوتی هم نمی کرد.

بیل مشروب را در لیوان ها ریخت.

نیک: این یه پیک بسیار بزرگه.

بیل: نه برای ما ومج.

نیک در حالیکه لیوان را بالا گرفته بود، پرسید: برای چه می نوشیم؟

بیل: بیا برای ماهیگیری بنوشیم.

نیک: باشه برای ماهیگیری می نوشیم.

بیل: این بهتر از بیسباله.

نیک: اصلا قابل مقایسه نیست. واقعا چطور شد که درباره ی بیسبال حرف زدیم؟

بیل: اشتباه کردیم. بیسبال بازی احمق ها ست.

آنها همه ی مشروب لیوان هایشان را نوشیدند.

بیل: حالا بیا برای کسترون بنوشیم.

نیک حرفش را قطع کرد: و والپو.

نیک مشروب و بیل هم کمی آم ریخت. آنها به یکدیگر نگاه کردند و احساس بسیار خوبی داشتند.آنها نوشیدند و بیل هم لیوان ها را پر کرد سپس روی صندلی های بزرگ جلوی آتش نشستند.

بیل: تو خیلی عاقل بودی ومج.

نیک پرسید: منظورت چیه؟

بیل: جدا شدن از مارج رو می گم.

نیک: آره.

بیل: این تنها کاری بود که می تونستی بکنی. اگه این کار رو نکرده بودی تا حالا باید برمی گشتی خونه و کار می کردی تا برای ازدواج پول در بیاردی.

نیک چیزی نگفت.

بیل ادامه داد: وقتی یه مرد ازدواج می کنه کاملا بدبخت می شه. دیگه هیچی براش نمی مونه، هیچی. مرد های متاهل رو که دیدی.

نیک چیزی نگفت.

بیل: حتما جدا شدن ازش برات سخت بوده. چشمت یکی دیگه رو می گیره و همه چی درست می شه. عاشقشون شو اما نذار بدبختت کنند.

نیک: آره.

بیل: اگه باهاش ازدواج می کردی باید با همه ی خانواده اش ازدواج می کردی. مادرش و از اون بدتر شوهرش رو که یادت هست.

نیک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

بیل: تصور کن که همیشه خونت باشن. برای شام یکشنبه خونشون بری و بعد اونها برای برای شام بیان خونت و همش به مارج بگن چی کار کنه، چی کار نکنه یا چه جوری رفتار کنه.

نیک ساکت بود.

بیل: خیلی خوب از پسش براومدی. الان می تونه با یکی مثل خودش ازدواج کنه و بره زیر یه سقف و خوشبخت بشه.

اثر الکل کاملا از بین رفت. بیل آنجا نبود. او روبه روی آتش ننشسته بود. فردا هم قرار نبود با بیل به ماهیگیری برود. حتی دیگر مست هم نبود. اثر مشروب کاملا از بین رفته بود. فقط میدانست که زمانی عاشق مارجوری بوده و او را از دست داده است. ماری رفته بود، در واقع این خود نیک بود که طردش کرده بود. فقط این اهمیت داشت. به احتمال زیاد دیگر او را نخواهد دید. همه چیز از بین رفته و تمام شده است.

نیک: بیا دوباره بنوشیم.

بیل مشروب ریخت و نیک هم کمی آب اضافه کرد.

بیل: اگه اون راه رو رفته بودی الان دیگه اینجا نبودیم.

بیل درست می گفت برنامه ی اصلی او رفتن به خانه و دست و پا کردن یک شغل مناسب بود. سپس تصمیم گرفت تمام زمستان را در چارلویکس بماند تا نزدیک مارج باشد.

نیک: یه دفعه همه چی تموم شد. نمی دونم چرا این طوری شد. مثل همین طوفان سه روزه که میاد و همه ی برگ های درخت ها می ریزه.

بیل: مهم اینه که تموم شد.

نیک: نه فکر نکنم.

مسئله ی مهم این بود که مارج رفته بود و احتمالا هرگز او را نخواهد دید. نیک با او درباره ی اینکه چگونه با هم به ایتالیا سفر خواهند کرد و چقدر بهشان خوش خواهد گذشت حرف زده بود. الان دیگه همه چیز تمام شده است.

بیل: این مهمه که تموم شده. دارم بهت می گم ومج نگران بودم وقتی این رابطه اوامه داشت. تو خوب از پسش براومدی. فهمیدم که مادرش خیلی خشن و عصبانیه. به خیلی از مردم گفته بود که شما نامزد کردید.

نیک: ما نامزد نبودیم.

بیل: همه می گفتند که نامزدید.

نیک: من که نمی تونم جلوی دهن مردم رو بگیرم ولی ما نامزد نبودیم.

بیل پرسید: قصد ازدواج چی؟ نداشتید؟

نیک: چرا ولی نامزد نبودیم.

بیل منصفانه پرسی: مگه فرقی هم می کنه؟

نیک: نمی دونم. فرق می کنه.

بیل: من که فکر نمی کنم.

نیک: باشه. بیا مست کنیم.

بیل: باشه. بیا واقعا مست کنیم.

نیک: بیا اول مست کنیم بعد بریم شنا.

بیل: من دربارش خیلی متاسف ولی چی کار می تونم بکنم؟ می دونی که مادرش چه آدمی بود. واقعا زن مضخرفی بود.

نیک: یهویی تموم شد. من نباید دربارش حرف بزنم.

بیل: من شروع کردم و دیگه هم دربارش حرف نمی زنیم.

نیک: باشه.

حالا خوشحال بود. هیچ چیزی غیر قابل بازگشت نیست. شاید شنبه شب به شهر بود. امروز تازه پنج شنبه است.

نیک: همیشه شانسی هست.

بیل: مواظب رفتارت باش. می دونی داری چی می گی.

نیک: مواظبم.

خوشحال بود. هیچ چیز تمام نشده بود. او چیزی را از دست نداده بود. شنبه به شهر می رفت. احساس سبکی می کرد. همان احساسی که قبل از حرف های بیل داشت . همیشه راهی هست.

نیک: بیا تفنگ ها رو برداریم و بریم دنبال پدرت.

بیل: باشه

بیل دو تفنگ ساچمه ای از روی طاقچه برداشت و جعبه ی فشنگ ها را باز کرد. نیک پالتو کلفت پشمی و کفش هایش را پوشید. او هنوز هم نسبتا مست بود.

نیک: چطوری؟

بیل در حالیکه دکمه های پولیورش را می بست: عالی

نیک: مست شدن فایده ای نداره.

بیل: نه باید بریم بیرون.

آنها از در بیرون رفتند. باد شدیدی می وزید.

نیک: پرندگان با وجود این باد شدید در میان سبزه ها هستند.

وارد باغ میوه شدند.

بیل: امروز صبح یه کبک دیدم.

نیک: شاید پرونده باشیمش.

بیل: تو این باد نمی تونیم شلیک کنیم.

حالا در باغ مسدله ی مارج دیگر آنقدر ها هم ناراخت کننده نبود. حتی خیلی هم مهم نبود. باد هر چیزی مثل آن را با خود می برد.

مخالف جهت باد صدای خفه ی یک تفنگ ساچمه ای را شنیدند.

بیل: این بابا است. پایین مردابه.

نیک: بیا از این راه بریم.

بیل: بیا از چمن زار میانبر بزنیم و ببینیم که پرنده ای رو پروندیم یا نه؟

نیک: باشه.

حالا دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت. باد همه چیز را از سرش بیرون کرد. هنوز می توانست شنبه شب ها به شهر برود.

                                                                                                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 13:23  توسط   |