تبليغاتX
عادت می کنیم

 

امروز که دارم این زندگی رو می نویسم همه چی تموم شده. آخر خطه. جاده ی زندگی به بن بست رسیده. این شروع نیست. پایانه. پیاین یک زندگی. پایان وابستگی نه دلبستگی. واقعا چقدر بده آدم به کسی وابسته باشه و از اون بدتر اینه که آدم به کسی دلبسته باشه. می خوام از آخر به اول بنویسم. می خوام دنده عقب برم. راستی تو رانندگی اصلا خوب نمی تونم دنده عقب برم. ماشین همش کج می شه.

امروز روز آخر بود. خیلی وقت بود می دونست داره می رسه به خط پایان. بقیه هم می دیدن روز به روز داره ضعیف تر و مریض تر می شه اما هیچ کس باور نمی کرد که دیگه داره تموم می شه، زندگی رو می گم. روزهای آخر دیگه حالش خیلی بد بود خیلی درد داشت. دیگه مورفین هم بی اثر شده بود. شاید دیگه خودش هم می خواست هر چه زودتر برسه به ته کوچه. باید می گفتم جاده. رسید. خیلی زود رسید. ایست قلبی. شوک. برنگشت. پایان.

یک سال و نیم پیش بود. زمستون بود شایدم بهار یا پاییز. دیگه مهم نیست. سرماخورده بود. درد پاهاش حسابی اذیتش می کرد و تحملش رو طاق کرده بود. مجبور بود همش بخوابه و دراز بکشه. و این هم هم برای کسی که یکی دو روز بعد از مرخصی  از بیمارستان و یه عمل جراحی سنگین سرپاست خیلی سخت بود. از رختخواب متنفر بود. با اینکه نزدیک 20 سال با سخت ترین بیماری دست و پنجه نرم کرد جز این یک سال آخر که دیگه پاها و کمرش یاری نداد رو تخت نخوابید.

اون سال سرماخوردگی شدیدی واگیر شده بود. همه هم این علامت درد استخوان رو داشتن. ولی مال اون یه جور دیگه بود. خیلی شدید. قوی ترین مسکن ها هم آرومش نمی کرد. اصلا مسکنی برای درد زندگی وجود نداره. اما وقتی می رفتی پیشش اگه اندازه ی یه سر سوزن بهتر بود لبخند می زد و گرما و انرژی دستاش سراسر وجود آدم رو می گرفت.

چند هفته بعد عروسی دعوت بود. همه اصرا کردند که بیا. تواناییش رو نداشت اما اومد. اومد اما به سختی اومد. اونجا همش می گفت سردمه. کاپشن مشکی شو روی بلوز سبز روشنش پوشید. با بقیه حرف می زد و سعی می کرد کسی نفهمه حالش خوب نیست. پیشش نشسته بود و دستای لاغر و نحیف اما پر انرژیش تو دستم بود.

من: سوری حسابی داغونه.

او: ما هم تو عزا هم تو عروسی باید حلمون گرفته باشه.

عروسی هم تموم شد. مثل چیزای دیگه. مثل بستنی. مثل زندگی. خیلی سخت پله ها رو اومد پایین. نشست تو ماشین و حرکت کردیم به سمت خونه. همیشه وقتی نباید مشکل پیش بیاد، مشکل پیش میاد. حسابی لرز کرده بود. بالاخره رسیدیم. کلید پیدا نشد. هوا هم سرد و سرد تر می شد. انگار یهو زمستون شد. یهو برگ درختا ریخت. یهو همه جا یخ زد. رفتیم دنبال کلید ساز. تا بیاد و اون همه قفل رو باز کنه نیم ساعت نه نیم قرن طول کشید.

از اون روز به بعد افتاد تو سراشیبی. نه این جمله اشتباه شد. برای اون که سربالایی وجود نداشت. قله ای نبود. قله ی زندگیش روز تولدش بود. از اون روز به بعد آروم کوه رو اومد پایین. بعضی وقت ها می افتاد تو چاله . بعضی وقت ها هم آروم می اومد پایین. واقعا زندگی همه فراز و نشیب داره؟ یا فراز و فراز؟ با نشیب و فراز؟ یا نشیب و نشیب؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 14:36  توسط   | 

 

The only sound was the volley on the tennis court below. The juicy pop of ball hitting racket, court, racket, sounded back and forth for a long time before someone finally missed a shot. The players’ laughter filtered up through the windows, like an echo from another day, another story.

تنها صدایی که شنیده می شد صدای ضربات توپ تنیس بود که از زمین تنیس پایینی می آمد. توپ به راکت سپس به زمین دوباره به راکت می خورد و صدای خوردن توپ به راکت و زمین برای مدت طولانی ای ادامه داشت تا اینکه بالاخره یکیشان نتوانست ضربه بزند.صدای خنده ی بازیکنان از پنجره می آمد مثل بازتابی از یک روز دیگر، یک قصه ی دیگر.

پ.ن: کتاب Good Harbor نوشته ی Anita Diamant

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 13:11  توسط   | 

 

دوست عزیزم مریم ازم خواسته چند تا از آرزوهای محالم رو بنویسم. چشم رمیم خانوم می نویسم اما حالا خدا همین آرزوهای محال که هیچ خیلی پیش افتادمون رو برآورده کنه بقیش پیش کش.

1-      هیچ کس مریض نشه وهمه ی مریض ها هم خوب بشن.

2-      در جهان دیگه جنگ نباشه.

3-      من مشهورترین نویسنده ی جهان شم و جایزه ی نوبل ادبیات رو بگیرم.

بقیه آرزوهام دیگه محال نیست شدنیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 20:54  توسط   | 

 

امسال عید اینترنت هم خلوت شده. خیلی از وبلاگ نویسا به تعطیلات رفتن، تو سایت های خبری هم خبری نیست. حتی بالاترین هم خبر جالبی نداره. سری به سایت مجله ی تایم زدم. بیشترین مقاله ها و خبرهاش در مورد تبت و دالای لاما بود. اینکه چطور دولت چین بیش از سه میلیون مهاجر چینی رو به تبت فرستاده و در پی از بین بردن تاریخ و فرهنگ اونجاست. مقاله ی بعدی در مورد ساختن سیستم دفاعی مصنوعی بود. همون طور که قبلا قلب مصنوعی و سایر اعضای بدن مصنوعی ساخته شده بود، حالا نوبت به ساخت سیستم دفاعی مصنوعی رسیده. با کمک این سیستم دفاعی مصنوعی پزشکان می تونند درمانی برای بیماری های کشنده مثل ایدز پیدا کنند. پزشکان ابتدا داروها و واکسن های مختلف رو روی این سیستم دفاعی مصنوعی آزمایش می کنند و بعد اگر نتایج موفقیت آمیز بود اون دارو یا واکسن رو به انسان ها میدن. چند تا مقاله هم در مورد از بین رفتن نقش ستاره ها در فروش فیلم های هالیوودی و خشونت نوجوانان انگلیسی خوندم که بگذریم.

چند روز پیش بی حوصله جلوی تلویزیون نشسته بودم و هی کانال رو عوض می کردم تا یه برنامه ی خوب پیدا کنم. mbc داشت یه فیلم پخش می کرد که به نظر جدید می اومد اما بازیگر حتی متوسطی هم که من بشناسم نداشت. حدس زدم فیلم جالبی نباشه اما چون بیکار بودم( توی این تعطیلات دریغ از انجام یک کار مفید) تماشا کردمش. فیلم ساده ای بود. نقش اول فیلم دختر زیبایی بود که همیشه لباس مشکی می پوشید و در یک مجله ی آشپزی کار می کرد و کارش این بود که به رستوران های مختلف بره و غذا هاشون رو امتحان کنه و در مورد بهترین غذا مقاله بنویسه. این دختر با مادرش که ورشکست شده بود و پیش اون زندگی می کرد مشکل داشت و برای اینکه از شرش راحت شه از صاحب یکی از رستوران هایی که ازش درخواست کرده بودن که بره غذای اون جا رو تست کنه خواست سر مادرش رو گرم کنه و باهاش بیرون بره تا او هم به رستوران اونها بره. خلاصه در آخر فیلم دختر با مادرش آشتی کرد، عاشق همون مردی که با مادرش بیرون می رفت شد و مقالش رو هم در مورد یکی از غذاهای همون رستوران نوشت. می بینید فیلم ساده شایدم یکم آبکیه ولی من از دیدنش واقعا لذت بردم چون فکر می کنم خیلی خوب ساخته شده بود. در تمام فیلم احساس آرامش می کردم. هیچ جا حرصم در نمیومد چون فیلم اصلا از ریتم نیافتاد، هیچ صحنه ی اضافه و بی خودی در فیلم نبود، مثل فیلم های خودمون آب توش نبسته بودن و پر از صحنه های سکسی بی خود نبود. آخرش وقتی تو اون رستوران جشن گرفته بودن احساس شادی به بیننده منتقل می شد و به من هم منتقل شد و بعد از دیدن اون فیلم کلی انرژی گرفته بودم و واقعا روزم رو ساخت.

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 21:34  توسط   | 

او: یه نقطه ی کور درست پایین قفسه ی سینم می سوزه.

دیوار: حتما معده ته.

او: نه احساس می کنم قلبمه.

دیوار: قلبت طرف چپ یکم بالاتره.

او: احساسم می گه یه جای خالی توقلبمه که می سوزه. انگار یه چیزی قبلا توش بوده اما الان دیگه نیست.

دیوار: آخه یه سوزش معمولی معده که این همه صغری کبری چیدن نداره!

او: همش دلم می خواد محکم فشارش بدم تا جای خالی پر بشه. اما همینکه دستم رو برمیدارم دوباره همون آشه و همون کاسه.

دیوار: نکنه عاشق شدی؟

او: عاشق؟! نه.

دیوار: شایدم جای خالی یه دوست یا یه عزیزیه که از دست دادی.

او: دوستی نداشتم و ندارم، عزیزی رو هم از دست ندادم.

دیوار: پس برمی گردیم به همون پله ی اول یعنی سوزش معده.

او: راستش رو بخوای یه شب خواب دیدم یکی که قیافشو نمی بینم دستش رو گذاشته رو همون نقطه ی کور.

دیوار: اون موقع چه احساسی داشتی؟

او: نمی دونم فقط صبح که پاشدم دیگه نمی دونستم اون نقطه کجاست. انگار تا چند هفته جاش پر شده بود اما الان دوباره می سوزه. فک می کنی دوباره خوابشو می بینم؟

 

پ.ن: هیچی ندارم بگم جز اینکه بعد از یه مدت طولانی دوباره نوشتم. توی این مدت حال و روز مناسبی برای نوشتن نداشتم اما همش فکر می کردم نوشتن به درد همین روزها می خوره. امیدوارم امسال بیشتر و بهتر و شادتر تو اینجا بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 10:1  توسط   | 

 

از سر کار دارم می نویسم. اوضاع اینجا هم بهم ریخته است. این شرکت مال سه تا شریک است و یکی شون داره جدا می شه و من دیروز یک سوتی وحشتناک دادم و یه سری اطلاعات البته نه چندان مهم به شریکی که داره جدا می شه دادم و خودت می دونید که چی شد. می دونید من که پیش فرضم اینه که همه دارند راست می گن حقمه. چون این آقا چندین بار گفت که به دیگر شرکا گفته و همه در جریانند و یه سری اطلاعات که فقط من و یکی دیگر از شرکا می دونستیم را هم به من داد و انقدر حرف زد تا بالاخره من خر شدم.

دیروز متوجه شدم که همه دروغ می گویند مگه اینکه خلافش ثابت بشه. زیاد با دروغ و دغل، با کلاهبرداری آشنا نیستم ولی خوب دارم آشنا می شم ولی بازم بلد نیستم. به خاطر همین اومدم طبقه ی بالا و به همه گفتم که اگر فلانی من رو خواست بگید نیست تا ببینیم خدا چی می خواد.

 

این روزها هم داره می گذره ولی سخت می گذره. عجیب دلتنگم. دلتنگ خودم، دلتنگ زندگی. راستی چند روز از عمرمون رو زندگی کردیم. اصلا به چی می گیم زندگی؟ غم هم جزئی از زندگیه مثل اضطراب، مثل مرگ، مثل عذاب، مثل بیماری، مثل تخت. حالا چه کنیم که یه وقت هایی شایدم یه سال هایی به جای غم و شادی، در زندگی غم ، اضطراب، عذاب و تخت داریم. تو این جور مواقع حق داریم دلمون برای آرامش تنگ بشه یا نه؟ می دونید بعضی وقت ها فکر می کنم جواب این سوال می شه نه.

 

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

 

به قول یه دوست وبلاگی که متاسفانه دیگه نمی نویسه همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:0  توسط   | 

 

13 دقیقه وقت دارم تا بنویسم. 13 دقیقه وقت دازم تا از خودم بنویسم. 13 دقیقه وقت دارم تا از تنهایی بنویسم. 13 دقیقه وقت دارم از غم بنویسم. 13 دقیقه وقت دارم از صبربنویسم. 13 دقیقه وقت دارم از خستگی، از درماندگی بنویسم. 13 دقیقه وقت دارم تا از امروز بنویسم.

امروز، فردا، دیروز

گذشته، آینده، حال

به کدوم باید امیدوار بود؟ اصلا باید امیدوار بود؟

هنوزم سر حرفم هستم در هر لحظه اش می شه خندید!

 

8 دقیقه بیشتر نمونده!

حالا 8 دقیقه وقت دارم تا از خورشید، از آسمان، از کوه، از زمین، از امروز بنویسم.

راستی امروز چی کار کردم؟

امروز زندگی کردم، مثل هر روز. زمان گذشت. صبح، ظهر شد. ظهرم شب می شه، به همین سادگی.

 

7 ذقیقه

6 ذقیقه

چی نوشتم؟

زندگی امروز رو نوشتم.

صندلی های سبز دانشکده، صندلی های آبی مترو، آهنگ های Pink Floyd ، تنهایی خودم، تنهایی اطرافیانم، سرماخوردگی شدیدم، سختی نفس کشیدنم رو نوشتم.

 

3 دقیقه بیشتر نمونده.

2 دقیقه

1 دقیقه

پایان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 19:53  توسط   | 

 

امروز و دیروز که هم هوا کمی خنک شده بود و هم کمی بارونی، احساس خوبی داشتم. مخصوصا صبح تو مترو. خیلی خیلی قسمت آخر سکوی ایستگاه متروی کرج رو دوست دارم. از نگاه کردن منظره ی ریل های پیج در پیچ که در نهایت، در دوردست به یک ریل ختم می شند لذت می برم. از سیم ها و تیرهای برق که در مه صبح گاهی زیبای امروز کرج غرق شده بودند و از نگاه کردن به جاده ی پر از ریل و کوه و درخت های اطرافش توی یک مه قشنگ لذت بردم و یه لحظه احساس آرامش کردم.

نه مینای عزیز، پر از نا امیدی نیستم. فقط کمی خسته ام مثل همه، مثل دنیا. واقعا فکر می کنید از چرخیدن خسته نمی شه؟ فکر می کنید از دیدن غم این همه آدم که داره تو چرخ و فلکش می چرخونه دلتنگ نمی شه؟

زندگی بالا و پایین زیاد داره. حالا چه کنم که من چند صباحیه که تو سراشیبی تندی گیر کردم. خب معلومه که دلم برای دیدن قله تنگ شده. دلم صعود می خواد نه سقوط همین.

قسمت بالا رو دیروز نوشتم اما امروز:

سرمای شدیدی خوردم و حسابی گلوم درد می کنه. فردا هم که از استراحت خبری نیست باید برم سرکار. امروز ساعت اول استاد نداشتیم. تو حیاط دانشکده نشستیم و حرف زدیم. حرف های بی سروته. خب کمی هم خندیدیم و بعدش هم رفتم سر کلاس و خب بعد هم راهی خونه شدم. امروز از ترافیک هم خبری نبود. زود رسیدم. رفتم دکتر و الان هم نشستم پای کامپیوتر و دارم یک آهنگ از Queen گوش می کنم به نام Let Me Live . زندگی ادامه داره، جریان داره و باور کنید در هر لحظه اش می شه لبخند زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 20:20  توسط   | 

 

همین جام پدر عزیز ولی خسته ام.

خسته ام، خیلی خیلی خسته ام، هم روحی هم جسمی.

الان داشتم یه نگاهی به پست های پیشم می انداختم که دیدم یه روزی آرزو داشتم فقط چند روزی از زندگی مرخصی بگیرم اما خوب تا حالا که به این آرزوم نرسیدم. دغدغه های ذهنیم هر روز بیشتر رو بیشتر می شه و من هر روز ناتوان تر. واقعا رسم زندگی همینه؟

دیروز سوار تاکسی شده بودم راننده هم طبق معمول از کرایه می نالید و می گفت با این کرایه نمی صرفه این مسیر رو رفت و اومد. کنارم یه آقای تقریبا چهل ساله نشسته بود خیلی جدی نه بهتر بگم خیلی عمیق نمی دونم یه جور خاصی گفت می دونی آقا راستشو بخوای این روزها اصلا زندگی نمی صرفه.

این روزها خیلی وقت ها منم همین فکر رو می کنم. واقعا زندگی ارزش این همه استرس، این همه غم، این همه دردسر رو داره؟ این روزها دلم فقط کمی آرامش می خواد. دلم می خواد دیگه دندون هامو بهم فشار ندم. دلم می خواد قلبم تند تند نزنه. دلم می خواد اون احساس عجیب رو دیگه تو سینه نداشته باشم. دیگه انگشتهام یخ نزنه و تنم از گرما عرق کنه.

این روزها یا بهتر بگم این سال ها هم می گذره دیگه و بالاخره یه روز تموم می شه اما شاید اون روز، روز آخر زندگی باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 11:58  توسط   | 

 

در این یک ماه اتفاق های خوب و بدی برام افتاد. اینکه چرا ننوشتم رو خودمم نمی دونم. اصلا به هیچ عنوان نمی تونستم یک کلمه بنویسم. یا طبق عادت همیشگیم برای خودم این روزها رو شرح بدم. انگار از زندگی بیرون بودم و به اتفاق هایی که می افتاد نگاه می کردم بدون اینکه هیچ تاثیری روشون بزارم. سعی می کردم آروم باشم و به خاطر هیچی خودمو ناراحت نکنم. بزارم روز های زندگی یکی پس از دیگری بیان و برن همین.

خیلی اتفاقی دارم میرم سرکار. خیلی خیلی اتفاقی در عرض ۵ دقیقه رفتم مسافرت و با اینکه هیچی دلخواهم نبود بهم خوش گذشت.

الانم کلی دغدغه ی فکری دارم سر خیلی چیزها که نمی دونم باید چه تصمیمی بگیرم. فعلا وایستادم که ببینم زندگی برام چی پیش میاره. بعضی وقت ها فقط باید صبر کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 10:57  توسط   | 

سلام

من دوباره می نویسم همین!

اگه کسی بود که منتظر به روز شدن اینجا بود ازش به خاطر تاخیر عذر می خوام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:0  توسط   | 

 

 

دیشب کنار پنجره دراز کشیده و پرده رو هم کنار زده بودم. درحالیکه داشتم به آسمون نیمه ابری نگاه می کردم  به لوله کشی که دیروز برای انجام کار اومده بود فکر می کردم. مرد میانسال و قد کوتاهی بود. چهره ی خاصی داشت، پر از غم، پر از خستگی، حتی وقتی می خندید خسته تر به نظر میومد. می گفت پنج تا بچه داره که همه شون از یه بیماری ژنتیکی رنج می برند. خودش هم قلبشو عمل کرده بود و طبق قانون از کار افتاده بود اما با حقوق از کار افتادگی که نمی شه خرج زندگی و هزینه های وحشتناک دوا و درمان رو داد. همیشه به این موضوع حساس بودم و اعتقاد داشتم که فرق نمی کنه آدم بچش دختر باشه یا پسر اما دیروز وقتی گفت پنج تا دختر دارم ناخداگاه فکر کردم کاش یه پسری داشت که می تونست کمی کمک حالش باشه. می دونم که دختر هم می تونه بره کار کنه اما قبول کنید که موانع سر راهش بیشتره. دختر تو جامعه ی امروز ایران که نمی تونه تو لوله کشی به باباش کمک کنه اما پسر می تونه. دختر باشی، مریض هم باشی، به طبع تحصیلاتی هم نداشته باشی خوب کار کردن اگه نگم غیرممکنه خیلی سخته( خانواده ی سنتی اون مرد رو هم باید در نظر گرفت).

بگذریم دشب تو آسمون چند تکه ابر بزرگ بود و اثری هم از ماه و ستاره نبود اما از پایین از زمین نوری به آسمون می تابید. نمی دونم نور از کجا بود. مهم هم نبود که از کجاست، مهم این بود که می تابید به اسمان بی ستاره ی دیشب.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:35  توسط   | 

 

توی این چند روز، هر روز مطلبی برای نوشتن داشتم اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیاد. اصلا یه طوری شدم. دیروز به دیدن یه دوست خیلی عزیز و قدیمی رفته بودم. قبل از رفتن کلی ذوق دیدن و حرف زدن باهاش رو داشتم اما درست لحظه ای که روبه روش نشستم، دیدم حرفی برای گفتن ندارم. دیدم خیلی بینمون فاصله است. می دونید تازگی ها با آدم هایی که تو این دو ساله آشنا شدم راحت ترم. ولی بهار فرق می کنه دیگه 8 ساله که با هم دوستیم. من رو خوب می شناسه و تغییر رو هم خیلی خوب چه تو چهرم چه تو رفتارم می تونه ببینه. یه جور احساس غریبی پیش یکی از نزدیکترین آشنایانم داشتم. اما مثل همیشه خودم رو جمع و جور کردم و گذاشتم اول اون حرف بزنه و گوش کردم بعد هم با یه سری از حرف های معمولی از دانشکده سروته قضیه رو هم آوردم.

دو هفته پیش ساعت 12 که از دانشگاه اومدم بیرون هوا خیلی گرم بود. همین طوری که داشتم به سمت ایستگاه تاکسی می امدم و کوچه ی طولانی دانشگاه رو طی می کردم خیس عرق شدم. مانتوم، شلوارم و حتی کمربندی که تازگی ها برای اینکه شلوارم رو نگهداره مجبورم ببندم خیس خیس شده بود. همیشه هم از تابستون بیزار بودم و هم از گرما اما یه لحظه از این وضعیتم لذت بردم. خورشید وسط آسمون می درخشید. گرمای هوا غیرقابل تحمل بود. ماشین های مدل بالا با شیشه های بالا از کنارم عبور می کردند. تصمیم گرفتم پیاده برم. هر چقدر بیشتر عرق می کردم، هر چقدر بیشتر گرمای خورشید و آسفالت داغ خیابان را احساس می کردم بیشتر لذت می برم. مثل لذت از شکنجه. دیگه تحمل عینک روی صورتم رو نداشتم با اینکه بدون عینک نمی تونم خوب ببینم عینک رو هم برداشتم. همه جا تار شد. دیگه قیافه ی آدم ها رو نمی دیدم فقط سراب بود. مثل زندگی که همیشه همه جا تاره فقط بعضی وقت ها این سراب ها برات می شن کورسوی امید اما وقتی بهشون می رسی تازه می فهمی کجای کاری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 12:38  توسط   | 

 

بالاخره امتحاناتم تموم شد و بعد از نزدیک 48 ساعت کمی خوبیدم. ادامه ی داستان رو می گذارم. ببخشید که دیر شد. راستی بعضی از دوستان درباره معنی ومج پرسیده بودند این نامی است که بیل، نیک را با آن می خواند و لزوما معنای خاصی ندارد.

 

نیک با احترام پرسید: حال پدرت چطوره؟

بیل: خوبه. بعضی وقت ها بد اخلاق می شه.

نیک: پدرت مرد فوق العاده ایه.

از پارچ کمی آب در لیوان خود ریخت و آب به آرامی با ویسکی مخلوط شد. مقدار دیسکس بیشتر از آب بود.

بیل: حال پدر تو چطوره؟

نیک: خوبه. ادعا می کنه در تمام عمرش لب به مشروب نزده.

نیک این جمله را طوری گفت که گویی یک مسئله ی علمی را اعلام می کند.

بیل: خوب خیلی فرق می کنه پدر تو دکتره و پدر من نقاش.

نیک با ناراحتی گفت: اما با نخوردن مشورب نصف عمرش بر فناست.

بیل: نمی تونی این جوری بگی.همه چی جبران می شه.

آنها نشسته بودند در حالیکه به آتش نگاه می کردند و به این حقیقت عمیق می اندیشیدند.

نیک: چند تکه چوب از ایوان پشتی میارم.

هنگامیکه به آتش نگاه می کرد، متوجه شد در حال خاموش شدن است.

بیل: یکی از آن چوب های راش بزرگ را بیار.

نیک با چوب جنگلی از آشپزخانه وارد شد. در راهش کاسه ای را که روی میز آشپزخانه قرارداشت انداخت. چوب ها را روی زمین گذاشته و کاسه را برداشت. در کاسه برگه های زردآلو را در آب خیسانده بودند. با دقت همه ی زردآلو ها را از روی زمین جمع کرد و تعدادی را هم که زیر گاز رفته بود، برداشت. همه ی زردآلو ها را در کاسه ریخت و کمی از آب سطل کنار میز را هم رویشان ریخت.

در حالیکه کنده ها را حمل می کرد وارد شد. بیل هم برای کمک به او در قرار دادن چوب ها در آتش از صندلی خود بلند شد.

نیک: کنده های خوبیه.

بیل: اونا را برای هوای بد کنار گذاشتم. یک کنده مثل این تمام شب می سوزه.

نیک: تازه صبح برای روشن کردن آتش هم ذغال می مونه.

بیل: آره.

نیک: بیا یکی دیگه بخوریم.

بیل: فکر کنم یه بطری باز دیگه تو کمد هست.

روبه روی کمد در گوشه ی اتاق زانو زد و یک بطری مکعبی بیرون آورد.

بیل: اسکاتلندیه.

نیک: می رم یکم آب بیارم.

نیک دوباره به آشپزخانه رفت. پارچ را با فروبردن ملاقه در آب خنک چشمه از سطل پر کرد. در راه بازگشت به اتاق نشیمن از جلوی آینه در نهار خوری عبور کرد و به آن نگریست. چهره اش عجیب به نظر می رسید. به صورت درون آینه لبخند زد و آن هم متقابلا تبسم کرد. به چهره ای در آینه چشمک زد و رفت. صورت خودش نبود اما تفاوتی هم نمی کرد.

بیل مشروب را در لیوان ها ریخت.

نیک: این یه پیک بسیار بزرگه.

بیل: نه برای ما ومج.

نیک در حالیکه لیوان را بالا گرفته بود، پرسید: برای چه می نوشیم؟

بیل: بیا برای ماهیگیری بنوشیم.

نیک: باشه برای ماهیگیری می نوشیم.

بیل: این بهتر از بیسباله.

نیک: اصلا قابل مقایسه نیست. واقعا چطور شد که درباره ی بیسبال حرف زدیم؟

بیل: اشتباه کردیم. بیسبال بازی احمق ها ست.

آنها همه ی مشروب لیوان هایشان را نوشیدند.

بیل: حالا بیا برای کسترون بنوشیم.

نیک حرفش را قطع کرد: و والپو.

نیک مشروب و بیل هم کمی آم ریخت. آنها به یکدیگر نگاه کردند و احساس بسیار خوبی داشتند.آنها نوشیدند و بیل هم لیوان ها را پر کرد سپس روی صندلی های بزرگ جلوی آتش نشستند.

بیل: تو خیلی عاقل بودی ومج.

نیک پرسید: منظورت چیه؟

بیل: جدا شدن از مارج رو می گم.

نیک: آره.

بیل: این تنها کاری بود که می تونستی بکنی. اگه این کار رو نکرده بودی تا حالا باید برمی گشتی خونه و کار می کردی تا برای ازدواج پول در بیاردی.

نیک چیزی نگفت.

بیل ادامه داد: وقتی یه مرد ازدواج می کنه کاملا بدبخت می شه. دیگه هیچی براش نمی مونه، هیچی. مرد های متاهل رو که دیدی.

نیک چیزی نگفت.

بیل: حتما جدا شدن ازش برات سخت بوده. چشمت یکی دیگه رو می گیره و همه چی درست می شه. عاشقشون شو اما نذار بدبختت کنند.

نیک: آره.

بیل: اگه باهاش ازدواج می کردی باید با همه ی خانواده اش ازدواج می کردی. مادرش و از اون بدتر شوهرش رو که یادت هست.

نیک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

بیل: تصور کن که همیشه خونت باشن. برای شام یکشنبه خونشون بری و بعد اونها برای برای شام بیان خونت و همش به مارج بگن چی کار کنه، چی کار نکنه یا چه جوری رفتار کنه.

نیک ساکت بود.

بیل: خیلی خوب از پسش براومدی. الان می تونه با یکی مثل خودش ازدواج کنه و بره زیر یه سقف و خوشبخت بشه.

اثر الکل کاملا از بین رفت. بیل آنجا نبود. او روبه روی آتش ننشسته بود. فردا هم قرار نبود با بیل به ماهیگیری برود. حتی دیگر مست هم نبود. اثر مشروب کاملا از بین رفته بود. فقط میدانست که زمانی عاشق مارجوری بوده و او را از دست داده است. ماری رفته بود، در واقع این خود نیک بود که طردش کرده بود. فقط این اهمیت داشت. به احتمال زیاد دیگر او را نخواهد دید. همه چیز از بین رفته و تمام شده است.

نیک: بیا دوباره بنوشیم.

بیل مشروب ریخت و نیک هم کمی آب اضافه کرد.

بیل: اگه اون راه رو رفته بودی الان دیگه اینجا نبودیم.

بیل درست می گفت برنامه ی اصلی او رفتن به خانه و دست و پا کردن یک شغل مناسب بود. سپس تصمیم گرفت تمام زمستان را در چارلویکس بماند تا نزدیک مارج باشد.

نیک: یه دفعه همه چی تموم شد. نمی دونم چرا این طوری شد. مثل همین طوفان سه روزه که میاد و همه ی برگ های درخت ها می ریزه.

بیل: مهم اینه که تموم شد.

نیک: نه فکر نکنم.

مسئله ی مهم این بود که مارج رفته بود و احتمالا هرگز او را نخواهد دید. نیک با او درباره ی اینکه چگونه با هم به ایتالیا سفر خواهند کرد و چقدر بهشان خوش خواهد گذشت حرف زده بود. الان دیگه همه چیز تمام شده است.

بیل: این مهمه که تموم شده. دارم بهت می گم ومج نگران بودم وقتی این رابطه اوامه داشت. تو خوب از پسش براومدی. فهمیدم که مادرش خیلی خشن و عصبانیه. به خیلی از مردم گفته بود که شما نامزد کردید.

نیک: ما نامزد نبودیم.

بیل: همه می گفتند که نامزدید.

نیک: من که نمی تونم جلوی دهن مردم رو بگیرم ولی ما نامزد نبودیم.

بیل پرسید: قصد ازدواج چی؟ نداشتید؟

نیک: چرا ولی نامزد نبودیم.

بیل منصفانه پرسی: مگه فرقی هم می کنه؟

نیک: نمی دونم. فرق می کنه.

بیل: من که فکر نمی کنم.

نیک: باشه. بیا مست کنیم.

بیل: باشه. بیا واقعا مست کنیم.

نیک: بیا اول مست کنیم بعد بریم شنا.

بیل: من دربارش خیلی متاسف ولی چی کار می تونم بکنم؟ می دونی که مادرش چه آدمی بود. واقعا زن مضخرفی بود.

نیک: یهویی تموم شد. من نباید دربارش حرف بزنم.

بیل: من شروع کردم و دیگه هم دربارش حرف نمی زنیم.

نیک: باشه.

حالا خوشحال بود. هیچ چیزی غیر قابل بازگشت نیست. شاید شنبه شب به شهر بود. امروز تازه پنج شنبه است.

نیک: همیشه شانسی هست.

بیل: مواظب رفتارت باش. می دونی داری چی می گی.

نیک: مواظبم.

خوشحال بود. هیچ چیز تمام نشده بود. او چیزی را از دست نداده بود. شنبه به شهر می رفت. احساس سبکی می کرد. همان احساسی که قبل از حرف های بیل داشت . همیشه راهی هست.

نیک: بیا تفنگ ها رو برداریم و بریم دنبال پدرت.

بیل: باشه

بیل دو تفنگ ساچمه ای از روی طاقچه برداشت و جعبه ی فشنگ ها را باز کرد. نیک پالتو کلفت پشمی و کفش هایش را پوشید. او هنوز هم نسبتا مست بود.

نیک: چطوری؟

بیل در حالیکه دکمه های پولیورش را می بست: عالی

نیک: مست شدن فایده ای نداره.

بیل: نه باید بریم بیرون.

آنها از در بیرون رفتند. باد شدیدی می وزید.

نیک: پرندگان با وجود این باد شدید در میان سبزه ها هستند.

وارد باغ میوه شدند.

بیل: امروز صبح یه کبک دیدم.

نیک: شاید پرونده باشیمش.

بیل: تو این باد نمی تونیم شلیک کنیم.

حالا در باغ مسدله ی مارج دیگر آنقدر ها هم ناراخت کننده نبود. حتی خیلی هم مهم نبود. باد هر چیزی مثل آن را با خود می برد.

مخالف جهت باد صدای خفه ی یک تفنگ ساچمه ای را شنیدند.

بیل: این بابا است. پایین مردابه.

نیک: بیا از این راه بریم.

بیل: بیا از چمن زار میانبر بزنیم و ببینیم که پرنده ای رو پروندیم یا نه؟

نیک: باشه.

حالا دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت. باد همه چیز را از سرش بیرون کرد. هنوز می توانست شنبه شب ها به شهر برود.

                                                                                                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 13:23  توسط   | 

 

تو این دو هفته هم حسابی درگیر امتحانات و پروژه ها بودم و نتونستم اینجا رو به روز کنم و به دوستان سر بزنم. هنوز نصف امتحانام مونده اما پروژه ها رو تقریبا تموم کردم. این مطلبی که میزارم یه داستان کوتاه از ارنست همینگوی است که خودم ترجمه اش کردم. چون یکم طولانیه تو دو پست میزارمش  این قسمت اولشه. خوشحال می شم هم در مورد خود داستان هم در مورد ترجمه اش نظر بدید.

 

هنگامیکه نیک به جاده ای که از باغ میوه می گذشت، پیچید باران قطع شد. میوه ها را چیده بودند و باد پاییزی به درختان عریان می وزید. نیک ایستاد وسیبی را که در میان سبزه های قهوه ای می درخشید، برداشت سپس آن را در جیب پالتوی پشمی اش گذاشت.

جاده از باغ میوه خارج می شد و به بالای تپه می رسید. از آنجا کلبه، ایوان خانه و دود دودکش پیدا بود. در پشت کلبه هم گاراج، قفس مرغ ها و چوب های جنگلی قرار داشت. الوار ها مانند حصاری در مقابل جنگل پشتی بودند. درختان بزرگ در باد به این سو و آن سو میرفتند و تاب می خوردند. تازه اول طوفان های پاییزی بود.

به محض اینکه نیک از زمین باز بالای باغ میوه عبور کرد، بیل به ایوان آمد.

بیل: ومج

نیک همان طور که از پله ها بالا می رفت گفت: سلام بیل

آنها در کنار یکدیگر ایستادند در حالیکه به پایین دست بر فراز باغ میوه، به آن طرف جاده و به سرتا سر زمین ها پایینی نگاه می کردند. باد مستقیم به دریاچه می وزید و آنها می توانستند موج هایی به طول ده مایل ببینند.

نیک: باد شدیدی می وزه.

بیل: باد همین طوری سه روز می وزه.

نیک: بابات هست؟

بیل: نه با تفنگ بیرون رفته. بیا تو.

نیک وارد کلبه شد. آتش بزرگی در شومینه روشن بود. بیل در را بست.

بیل: نوشیدنی می خوری؟

به  آشپز خانه رفت و با دو لیوان و یک پارج آب بازگشت. نیک شیشه ی ویسکی را از قفسه ی بالای شومینه آورد.

آنها رو به روی آتش نشستند و ویسکی اتریشی را با آب نوشیدند.

همچنان که پاهایش را روی سکوی شومینه دراز کرده بود از کفش هایش بخار بلند می شد.

بیل: بهتره کفش هاتو در بیاری.

نیک: جوراب نپوشیدم.

بیل: در شون بیار و خشکشون کن منم برات جوراب میارم.

به اتاق زیر شیروانی در طبقه ی بالا رفت و نیک صدای قدم هایش را از بالا می شنید. آنجا محوطه ی بازی زیر سقف بود که بیل، پدرش و نیک گاهی در آنجا می خوابیدندو در پشت هم رختکن بود. آنها تخت های سفری را از زیر باران آورده  و با پتوهای پلاستیکی رویشان را پوشانده بودند.

بیل با یک جفت جوراب پشمی ضخیم پایین آمد.

بیل: دیگه وقتش رسیده که جوراب بپوشی.

نیک: بدم میاد دوباره شروع کنم، بپوشم.

جوراب ها را پوشید و پرسید: چیزی برای خوندن داری؟

بیل: فقط روزنامه

نیک: تیم کاردز چی کار کرد؟

بیل: تا وقتی مکگرا می تونه همه ی بیسبالیست های خوب در لیگ رو بخره کاری نمیشه کرد.

نیک: همه رو که نمی تونه بخره!

بیل: هر کی رو که بخواد می خره یا اینکه بازکنان رو ناراضی می کنه و باشگاه ها مجبور می شن که آنها رو بهش بفروشند.

نیک موافقت کرد: مثل هینی زیم.

بیل: اون کله خر خیلی بدردش می خوره.

بیل بلند شد.

نیک: خوب می تونه به توپ ضربه بزنه.

پاهایش در گرمای به شدت داغ شده بود.

بیل: اما توپ ها رو به راحتی از دست میده.